حاج ملا هادي السبزواري
78
شرح مثنوى
نك : اينك . جهان نيست شكل هست ذات : يعنى جهان نمودِ بود است چنان كه گذشت كه : « ما عدمهاييم . . . » . و آن جهانيان : ( به ياء مثناة تحت ) يعنى عالميان . ( ( 801 ) ) اندر آييد اى مسلمانان همه * غير اين عذبى عذاب است آن همه ن 39 21 - ك 19 10 عذب : گوارا . اندر آييد و ببينيد اين چنين سرد گشته آتش گرم مهين ن ندارد - ك 19 11 مهين : به ضم ميم ، خوار كننده . ( ( 806 ) ) تا چنان شد كان عوانان خلق را * منع مىكردند كآتش در ميا ن 40 4 - ك 19 17 عوان : فرياد كننده چه عو همچو غو صدا و غوغا باشد . ( ( 812 ) ) آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند * نام احمد را دهانش كژ بماند ن 40 12 - ك 19 21 تسخر : سخريه و استهزا . ( ( 814 ) ) من تو را افسوس مىكردم ز جهل * من بدم افسوس را منسوب و اهل ن 40 14 - ك 19 22 افسوس : چنان كه به معنى حسرت آمده ، به معنى هزل و سخريه نيز آمده . ( ( 834 ) ) آتش طبعت اگر غمگين كند * سوزش از امر مليك دين كند ن 41 13 - ك 19 34 از امر مليك دين : پس در حقيقت ، طبع نكرده ، و صحت سلب دارد . ( ( 836 ) ) چون كه غم بينى تو استغفار كن * غم به امر خالق آمد كار كن ن 41 15 - ك 19 34 چون كه غم بينى تو استغفار كن : چنان كه عارفى فرمايد كه هر مصيبتى كه پيشت آيد تا توانى شاكر باش و اگر نتوانى راضى باش و اگر نتوانى صابر باش و پايينتر از اين كفر است . يعنى چون در حقيقت از دوست مىرسد شادى كن و بگو : « بلايى كز حبيب آيد هزارش مرحبا گويم » و گر نتوانى پس هر دو را يعنى مصيبت و نعمت را مثل هم ببين ، چه رضا مقام استواست و گر نتوانى بارى در مقام صبر باش يعنى به كلفت و مشقت خود را بر قبول وادار تا سوزش سازش شود و تقاضاى عشق مقام اول است . پس آتش مىگويد در نظر عاشق حق يا شاهد او من نيستم و اگر هستم بطور بندگى هستم و عبد ، مالكِ هيچ نيست .